سلام چطوری؟ من اومدم که ژورنال نویسی رو از سر بگیرم
امروز آخرین روز تابستون بود هوا ابری و بارونی بود بارونای سبک و نم نم، هوا هم سرد شده.
صبح بعد از ۲۴ ساعت برگشتم خونه و خوابیدم تا دوازده بعدش باز رفتم سرکار.
برا آزمونم نگرانم جا بمونم، محلش ساریه بچه ها هم دارن با ماشین یکی میرن گفتن جا نداریم موندم چکار کنم ساعت نه باید اونجا باشم.
خداروشکر میکنم که سرکار میرم و حقوق میگیرم
خداروشکر که درمانگاه هم کار میکنم
خدایا شکرت که این ماه زیاد اذیتم نکردن
خدایا شکرت که باهام بدرفتاری نمیشه
خدایا شکرت بخاطر سلامتیم
خدایا شکرت بخاطر خانوادم
میدونی حالا بابت چی غمگینم بابت اینکه بچه ها بیرون میرن بهم نمیگن، نمیدونم مشکل از کجاست باهاشون ارتباط برقرار میکنم شوخی میکنم میخندونمشون باهاشون خوبم نمیدونم دیگه داستان چیه نه بچه های بیمارستان نه بچه های درمانگاه هیچکدوم بهم نمیگن، منم هیچ دوستی ندارم باهاش بیرون برم پس مجبورم ی کار دیگه کنم!
نوشته بود خدا وقتی داشت من و خلق میکرد غمگین بود چقد من