داداشم:شبا خوابت نمی بره؟؟!
من:نه
_چرا؟
_ای هو کیلد سام وان!!
(بله همین قدر جوگیر!)
بعدم روی ماسکم با مداد مشکی نرم،نوشتم«surviver»
یه اسطوره دیگه به لیست اسطوره های تحمیلیم اضافه شد!
دختر فلانی که همسن منه نومزد کرد!
حالا مگه میشه از دست ممان تکون خورد؟!!
دختره ی دیپلم فنی حرفه ای داره بقیه عمرشم میخواد تواشپزخونه بگذرونه،بعد مامان من تا بام چشم تو چشم میشه میگه فلاااانی رو ببین یادبگیر😂
😂😐اسطوره های من یکی دو تا نیستن که،این فقط ی نمونش بود.
بقیشون یکم قابل تحملن اما این یکی دیگه خ سلیطه هست.
#نه_به اسطوره_های_سلیطه😑😑😑😑
باورم نمیشه که یک روز و ازدست دادم.یعنی لای کتابم باز نکردم
فقط نه روز مونده بود
😥😥😥چیکااااار کنم حالا
مبدونسم احتمالش هست همون تاریخ بلشه...
😑 مث که کنکور و میخان عقب بندازن😲😲😲😲😲😲😲😲😲😲
خدایا خداوندا من خودم واسه همین ده روز غصم شد که چطور «ده»روز و باید درس بخونم!
باز تعویق دوباره چی بود
مگه ما خونمون از داوطلبای دکترا و ارشد رنگی تره؟؟؟؟؟؟؟؟!