حالم خرابه بازم باید گریه کنم هرچی مقاومت کنم بدتره
خودم رو میبینم که روی زمین افتادم اره من خودم رو دیدم ولی ازش رد شدم از روی خود عزیزم
حالم خرابه بازم باید گریه کنم هرچی مقاومت کنم بدتره
خودم رو میبینم که روی زمین افتادم اره من خودم رو دیدم ولی ازش رد شدم از روی خود عزیزم
یه امشب و بزارین گریه کنم قول میدم دیگه بس کنم این دراماکویین بازی رو
وای خدا خیلی گشنمه معدم داره جوش میخوره ولی نمیتونم فستم و بشکنم تا ساعت سه و نیم هم خیلی مونده
راستی این اولین باره که از بیمارستان پست میذارم
امشب هوا بارونیه و هوا دیگه تقریبا پاییزی شده
فردا تولد داداشمه پس فردا تولد مامان عزیزم، میخواستم مامانم و سورپرایز کنم ولی امروز خیلی ناگهانی به مامانم گفتم بیا براش کیک بخریم بریم خونشون۰۰۰:(
لعنتی خوابم نمیبرع فردام لانگم. بعدازظهر فقط سه ساعت خوابیدما! میخواستم یکساعت و نیمه بیدار شم ولی خواب موندم:(
راستی امروز آخر کیک شکلاتی خیس و درست کردم و متاسفانه کیکم پف نکرد شاید چون ارد یکم بیشتر ریختم و روغن یادم رفت بریزم! سسش خیلی شیرین شد منم خوردم ازش:/ کلا نمیتونم ناخونک نزنم، ناخونک منم اسمش دیگه ناخونک نیست یهو دیدی یک چهارمش رفت! راستی درمورد اون پسره نخ (اسمش و گذاشتم نخ)دیگه میخوام بهش اصلا بهش هیچ توجهی نکنم به حرفاش، نمیشه که هر دفعه من و میبینه این همه نخ بده بعدش دیگه کاری نکنه! مگه من مسخرشم
فقط دو سه ساعت باهاش هم شیفتی بودم و کل مسیر برگشتم تا خونه قلبم اکلیلی بود
نگاهت میکنم خاموش و..
خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و..
چشم از دل نشان دارد
راستش حوصله نوشتن نداشتم خودم و مجبور کردم! چندشب پیش شبکار درمانگاه بودم جایی که خوابیدم خیلی سرد بود بیدار که شدم گلوم درد میکرد دیروز صبح که پاشدم بدن درد و سردرد و تب داشتم یه کلداکس و یه نوافن انداختم بالا تا ساعت یازده یازده و نیم نگهم داشت بعدش هم بدن دردم به طرزوحشتناکی شروع شد هم لرز کرده بودم دیگه حتی نمیتونستم آمپولا رو بشکونم، رفتم پتومو گرفتم مثل چادر سرم کردم نشستم رو تخت و هی دور خودم میپیچیدم، اخر شیفت رفتم داروخونه سرم و اینا گرفتم زدم و خوابیدم گفتم شاید بهتر بشم ولی ساعت شیش شیش و نیم دوباره همه چی برگشت زنگ زدم سوپر گفتم من خیلی مریضم نمیتونم بیام واقعا گفت باید زنگ بزنی به سوپر شب! بهش بگو اطفال سه نفره ست. منم زنگ زدم یارو گفت نمیتونم آفت کنم بچه های بخش مگه میتونن جای سه نفرِ اورژانس و بگیرن؟ اونا نمیتونن شلوغی رو جمع کنن! فک کن اینجا خونش بود هنوز نمیدونست که شب تزریقات نیرو ندارع! ببین چقدر دیوس بود که اینجوری گفت. هیچی دیگه منم فقط گفتم بیامم فایده نداره چون حتی یه لیوان هم نمیتونم بلند کنم و اوکی خدافظ. بعد باخودم گفتم اینا خیلی دیوس و در عین حال کله خرابن برام غیبت زد میکنن و حالا بیا درستش کن رفتم چندتا قرص انداختم بالا و شروع کردم آماده شدن که حدود چهل دقیقه طول کشید فقط لباس عوض کنم بعدش رفتم رو مبل خوابیدم که اینجا برق هم قطع شد تبمم شدید بود بدن درد هم رو اعصابم همه اینا به کنار اینکه مجبور بودم اینجوری برم سرکار اصلا تو کونم نمیرفت شروع کردم گریه تا هفت و چهل و پنج دقیقه داشتم گریه میکردم که گوشیم زنگ خورد، شماره سوپروایزری بود منتظر زنگشون بودم، گفت اره تزریقات نداریم و خیلی شلوغه و اینا حتما باید بیای گفتم باشه ولی اصلا «نمیتونم» کار بکنم توان هیچ کاری و ندارم. ساعت هشت و نیم خودم و رسوندم، خداروشکر بچه ها هوامو داشتن دستشون درد نکنه و خداروشکر مریض هم زیاد نیومد و اینکه داروها اثر کرد بدن دردم خیلی بهتر شد بلند شدم کار هم میکردم، تو همین حالت سوپر هم اومد من و دید باتعحب نگاه میکرد داشت تو دلش میگفت این که اونجوری میگفت چی شد پس!فقط ساعت دوازده تا یک خیلی شلوغ شد پنج شیش تا مریض باهم اومدن اینجا هم اثر داروها پریده بود خیلی اذیت شدم خداروشکر ساعت یک تایم خوابم بود اینجا دوباره باز از درد داشتم بخودم می پیچیدم قرص خوردم خوابیدم ساعت چهار بیدارشدم یه خانومه رو تخت یازده خوابیده بود با لهجه لاتی تهرانی«بهم خیانت کرد مچشونو گرفتم انقد کتکم زد از پشت هلم داد موهام و کشید محکم زد تو گردنم نمیتونم اصلا کجش کنم...!»
همه شیفتای درمانگاهم داره آف میشه
از ماه بعد دیگه بالا شیفت برنمیدارم
خب بعد دوروز از فاز غم درومدم و الان واقعا احساس خیلی بهتری دارم، راحت شدم.
دیشب ی مانتوی کراپی و شال سفارش دادم امشبم کیف، امیدوارم زودتر برسه.
بعد اینکه یه چس کراشی روی یکی از همکارام زدم(البته بعد اینکه نخ داد من شاخکام تیز شد) اونم فک کنم در همین حد چسی رومن کراش داشته باشه ، دلم میخواد باهاش اوکی شم چون میدونم آخرش باید کات کنیم و اینکه میدونم بمنم ضربه ای وارد نمیشه اگه زیاد طولش ندم!