ازینک آنقدر خسته و لهم که نمیتونم یکم برا خودم وقت بزارم متنفرم الان فقط میتونم بخوابم پاهامم درد میکنه
ازینک آنقدر خسته و لهم که نمیتونم یکم برا خودم وقت بزارم متنفرم الان فقط میتونم بخوابم پاهامم درد میکنه
ای کاش بمیرم کاش بشه واقعا
من چه باشم چه نباشم کار دنیا لنگ نیست
من بمیرم یا بمانم هیچکس دلتنگ نیست
چرا گرفته دلت؟
مثل آنکه تنهایی...
«چقدر هم تنها»
خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد
سلام امروز لانگ بودم ازونجایی که دیشب از استرس زیاد خوابم نبرد کمبود خواب دارم. صبح داخل بخش بودم با فاطمه و اون مرده که این ماه و از جراحی آوردنش پایین پیش ما. خداروشکر زیادمریض نیومد خوب بود عصر هم تزریقات بودم که آقای مینو سوپر بود من همین اولین روز ماه تزریقات تنها بودم خیلی خسته بودم، سمت آقایون رو بستم و پشت در، تخت گذاشتم! همون اول شیفت مریضای آقا جمع شدن داخل اورژانس (بهار و کاسه و متراژ اون داخل شیفت بودن) بهار زنگ زد سوپر و اونم من و خواست که رفتم پیشش گفت گل محمدی (رییس بیمارستان) گفته که آقا خانم ندارم هردو رو باید وصل کنم گفتم خب باشه ولی طرف آقایون رو باز نمیکنم خودم میرم داخل وصل میکنم. اصلا وقتی تنهام نمیتونم اونجا بشینم کلم خراب میشه بی قرار میشم حتما باید یکی باشه باهاش حرف بزنم امروزم هی میرفتم اون داخل پیش بچه ها! بعد آقای مینو رو خیلی دلم میخواست سرکار بزارم، میخواست بره سرویس دفترشو گذاشت رو برگه های رزرو گفت فلانی (من) این دفترم اینجا باشه گفتم اوکی و وقتی رفت دفترشو بین برگه ها ناپدید کردم! وقتی برگشت من وسط سالن بودم داشتم نگاش میکردم خیلی خنده دار بود گفت دفترم کو گفتم قایم کردم گفت چرا گفتم اذیتم کردی:) یکم هوشنگ بازی دراورد تا پیداش کرد خیلی خندیدم بعدم ای سیو دوبار کد خورد اون وسط نمیدونم چطور شد ی کد هم از دفتر پرستاری خورد بعد که دیدنش گفتم ا زنده ای حالت خوبه گفت چرا گفتم کد خورده بودی:) ی نفر رو از وسط شیفت کمکی داد بهمون این شد که من کلا از تزریقات آقایون جان به در بردم:) ولی بدیش این بود که ی ذره هم نتونستم استراحت کنم پاهامو حداقل الویت کنم
سلام چطوری؟ من اومدم که ژورنال نویسی رو از سر بگیرم
امروز آخرین روز تابستون بود هوا ابری و بارونی بود بارونای سبک و نم نم، هوا هم سرد شده.
صبح بعد از ۲۴ ساعت برگشتم خونه و خوابیدم تا دوازده بعدش باز رفتم سرکار.
برا آزمونم نگرانم جا بمونم، محلش ساریه بچه ها هم دارن با ماشین یکی میرن گفتن جا نداریم موندم چکار کنم ساعت نه باید اونجا باشم.
خداروشکر میکنم که سرکار میرم و حقوق میگیرم
خداروشکر که درمانگاه هم کار میکنم
خدایا شکرت که این ماه زیاد اذیتم نکردن
خدایا شکرت که باهام بدرفتاری نمیشه
خدایا شکرت بخاطر سلامتیم
خدایا شکرت بخاطر خانوادم
میدونی حالا بابت چی غمگینم بابت اینکه بچه ها بیرون میرن بهم نمیگن، نمیدونم مشکل از کجاست باهاشون ارتباط برقرار میکنم شوخی میکنم میخندونمشون باهاشون خوبم نمیدونم دیگه داستان چیه نه بچه های بیمارستان نه بچه های درمانگاه هیچکدوم بهم نمیگن، منم هیچ دوستی ندارم باهاش بیرون برم پس مجبورم ی کار دیگه کنم!
نوشته بود خدا وقتی داشت من و خلق میکرد غمگین بود چقد من