long time no see!

+داشتم به این فکر می کردم که از چی بنویسم
 
اخه میل دارم یه مطلب بلند پست کنم بعد این همه مدت اما چیزی تو ذهنم ندارم که مناسب باشه
.
راستش خیلی وقته که ذوق نوشتنم و از دست دادم. 
 
انصافا از یه پشت کنکوری چی میشه انتظار داشت؟اونم الان که کمتر از سه ماه مونده.
 
 
+چهار صبح میخوابم.نظم خوابم تو افتضاح ترین حالت ممکن قرار داره.خیلی از دیروقت درس
 
خوندن خوشم میادا(اصلا یکی از فانتزیامه)اما من متاسفانه(شایدم خوشبختانه)شب خون
 
نیستم.یعنی شبا نمیتونم مفید بخونم.
 
(فکر کن همه خوابن،جز تیک تاک ساعت صدای دیگه ای نمی شنوی،تو داری درکمال ارامش درس
 
میخونی و تو محلتونم فقط چراغ اتاق تواِ که روشنه! انقد میخونی تا وقتی که هوا کم کم روشن
 
میشه.وای اون لحظه چقد دلنشینه!)
 
 
⁦^_^⁩راستش یاد ندایاسی افتادم.دی ماه۹۷بود که کارنامه های دبیرستانش و استوری گرده بود.همه
 
درساش بیست!تک و توکم۱۹/۷۵پیدا میشد!! بعدم میگفت سال کنکورش معلم زیستشون میگفت ساعت
 
پنج صبح بخاطر یه سری اشعه هایی که زمین جذب میکنه! ذهن ادم خیلی خوب یاد میگیره.⁦:-\⁩ اونم با
 
هزارتابدخبتی اون تایم بلند میشد و شروع میکرد خوندن اما هییچی یاد نمیگیرفت! میگفت باید
 
ساعت ده یازده شروع میکردم.⁦
 
تاحالا پنج صبح از خواب پانشدم واسه درس! معمولا هشت بوده تو وضعیت عادی.باید امتحان کنم
ببینم چجوریه😢😢 
 
+بدم نمیاد خاطراتم و بنویسم اما وقت کو؟؟؟(مدتیه میترسم نکنه‌یه روز بیاد که هممممه خاطراتم و
 
فراموش کرده باشم،واسه همین باید هرچه زودتر بنویسمشون)
 
زده به سرم ادرس اینجا رو تو وصیت نامم بنویسم!(جدی میگم). یعنی میشه انقدر به بیان اعتماد کرد
 
که نزنه وبلاگ عزیزم و نترکونه؟؟؟دارم از قدمتی حدود۱۰۰_۱۵۰سال حرف می زنمااا!
 
یعنی میخوام بچه هام و نوه هام اینجارو بخونن. اگه ی تیکه زمین نداشتم بهشون بدم حداقل یه
 
وبلاگ داشته باشم خب!!
 
اصلا ممکنه تااون موقع یه عده دیگه بزنن وبلاگ همه مارو نیست و نابود کنن تا اثری ازین دوران به جا نمونه.⁦;-)⁩
 
_درحال حاضر بااینکه دوساعت و نیم از وقتی که شام خوردم می گذره اما هنوزم سردلم سنگینه😢😢یعنی تا خرخره خوردمااا
 
قصدم این بود که غذا زیاد بخورم که خوابم نبره بشینم درس بخونم(ادبیات و عربی رو)اما امشب حتی
 
همون چس مثقال یادگیریِ شبای قبلم ندارم.
 
 
درسته که شام و ازقصد زیاد خوردم ولی باید اعتراف کنم که یک هفته ست میلم به غذا ده برابر حالت
 
عادی شده.مداااام میخورم و سیرم نمیشم! دوروزم هست که هوس ساندویچ هایدا کردم هی غذاهای
 
سسی و شور و تند و چرب میخورم که هوس اون بخوابه!
 
حالا بگذریم فکر کنم فردا اوکی‌میشم،اگه نشد وقت میذارم و میرم میخرمش دیگه.
 
+راستی بعد اینکه داستان مانتوم حل و فصل شد(بعدا واسه داستانش و یه پست جداگونه
 
میذارم)سه،چهار هفته پیش اینستارو پاکیدم
 
 
+برنامهforest نصب کردم.مزخرفه ها حتی باعث شد بیشتر بیام سر وقت گوشی.اما خوشم میاد ازش😍خوشگله!
 
+ص۱۹۳قرابت نشر الگو
یه بیت بسیییییارزیبا دیدم که زدم تو گوگول فهمیدم مال سعدیه(حیف شد،حافظ تاحالا ازدید من حافظ با اختلاف صدر نشین بود)
مدارا می کنم با درد چون درمان نمی بینم/تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم
 
غزل ۴۲۶

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم

چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

 

حالا اگه این پشه پدرسوخته بذاره،دیگه میخوام رو این تشکی که کنار بخاری اتاق انداختم بخوابم

 
۰ نظر ۱ لایک

Through the paradise

1)یک ساعت و ربع الکی نشتیم جامون تا فایل صوتی رو گذاشتن واسه لیسنینگ گرماشدید بود شدییییید دیگه اخراش خسته شدم از بس کف دستم خیس بود و گرما شدید گیج و خمار شدم بعدم که اومدم بیرون چهلپنج دیقه ای منتظر بقیه شدم

2)جاده چمستان بهشته بهشت اصن دلم خواست اونجا زندگی میکردیم

تصور کنین یک جاده سربالایی تقریبا تنگ رو 
که در امتداد دوطرفش جنگل کشیده شده 
اسمون صاف و بدون ابر با کوه ها از جاده جدا میشه 
برگای درختا از بازتاب افتاب میدرخشن
کوه ها انگار اونقد نزدیکن که درختای پایینش ب وضوح دیده میشه
وقتی به چپ و راست نگاه کنی باریکه روشن افتاب و میون سیاهی سبزرنگ میبینی
چشمات داره میره از خواب ولی مگه میشه ندید و سرذوق نیومد

۱ نظر ۲ لایک

ایتس ا شیم!

۱)اولین امتحان نهایی:

+صبح که رفتم تو سرویس نشستم دیدم یچه ها کتاب دستشونه،سراشون بالاس،همراه با رقص دست دارن متن کتاب و بالا میارن ازحفظ،منم تقریبا هفتاد درصد متن کتاب و حفظ نبودم اصلا فقط روخونی میکردم!

+«را»چهارتا درس و نرسید بخونه،دیشب ساعت نه شروع کرده بود.واقعا نگرانش بودم که دیگ متوجه شدم که همه رو نوشت جز یه دونه جاخالی!(بش‌گفتم اسفند دود کن براخودت)

+صندلی من چسبیده بود به پنجره،امروزم خیلی باد میزد همین که نشستم جیشم گرفت!

+صندلی مراقب درست کنار صندلی من بود رو طاقچه هم یه تابلو گذاشته بودن بزرگ نوشته بود مراقب.اول صندلی مراقب و بلند کردم بردم اونور سالن گذاشتم بعد تابلو برعکس کردم.خداروشکر کسی متوجه نشد

+یک ربع به هشت زنگ و زدن،هشت ونیم خانومه یه پاکت بزرگ زرد بهمون نشون داد که«سوالارو مستقیما از وزارت خونه گرفتیم،همون طور که میبینین پلمپ شده هست!»(سالن رفت هوا:دی)

+سوالارو پخش کردن دیدم یا خدا چه سخته هیچی از کتاب نیس،که بغلیام داد زدن این مال رشته معارفه!!!


۲)با جیغ وحشتناک از خواب پریدم(درست عین فیلما)اونم بخاطر ی خواب مسخره و خنده دار.ولی تو خواب خیلی ترسیده بودم.


۳)از جاده چمستان برگشتیم.خییییللیی قشنگ بودخییلی


۴)تو پمپ بنزین ی دختر کوچولوی حدودا پنج شیش ساله دیدم با مامانش.ازخودم پرسیدم دوست دارم الان تو اون سن باشم؟بااطمینان جواب دادم نه


۵)چند مورد دیگه هم بود که یادم نمیاد الان بعدا اضافه میکنم

۱ نظر ۲ لایک

دلشوره

یکشنبه به میم گفته بودم که« خداکنه ما فردا سالم برسیم مدرسه٬دعا کن کسی چیزیش نشه!»
واقعا بدون هیچ دلیلی گفته بودم!انگار دلشوره داشتم
فرداشم تو راه رفت،یک هو حس کردم قراره همون لحظه بمیریم یا حداقل اطرافیانم بمیرن خدایی نکرده(خ هم مطمئن)! درجا اشهدم و خوندم(یعنی دقیقا گفتم اشهد و ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله!!!!!!!)
و اما حسم تو اون لحظه...
دوست نداشتم تو این وضع بمیرم.ناراحتیم از جوونی نبودا
باخودم گفتم من هنوز غم و لذت زندگی‌رو تجربه نکردم هنوز کاری انجام ندادم هنوز تاثیر نذاشتم...
خلاصه دردم این بود که زندگی نکردم و نمی خواستم اینجوری بمیرم.
از طرفی هم ناراحت بودم که نکنه اون سه تا(همسرویسیام که پشت نشسته بودن)طوریشون بشه!
نه اینکه کشته مردشون باشما.واقعا حس بدی داشتم که زیاد قابل وصف نیس
ولی خداروشکر بخیر گذشت و کسی چیزیش نشد

و من حالا دارم فکر می کنم که چرا فقط به زندگی فکر کردم چرا مثلا به جهنم فکر نکردم یاچرا یاد خانوادم نبودم.اصلا اگه ی بار دیگه هم همچین قضیه ای پیش بیاد بازم اینطوری فک میکنم.این یه نشونه دیگست که میگه چقد زندگیم جای کار داره.اگه می تونسم جاهای خالی زندگیمو پر کنم بازم اینطوری برخورد میکردم
۵ نظر ۲ لایک

چ مزخرف...

صبح یواشکی وقتی مامان نبود،سیگاری ک از بابا کش رفتم و گرفتم رفتم تو دستشویی.جلو آینه روشنش کردم.ازقیافم خندم گرفت،برخلاف بقیه مضحک بنظر می‌رسیدم.سیگار و می رسوندم ب لبم هی خندم میگرفت(خخخ).خلاصه گذاشتم رو لبم و درحالی ک منتظر سرفه بودم،ی پک کوچیک گرفتم.نه خبری از دود بود ن سرفه!پک دوم عمیق گرفتم دیدم به به چ دودی اومد بیرون!پک سوم و چهارم و... دیگ خسته شدم تموم نشده خاموشش کردم.سیگارش نازک و دراز بود،بنظرم اگه کلفت تر بود با پکای کوچیک تر میتونست بهتر دود بده.

اصلا حس خاصی بهم نداد فقط بعدش طعم دهنم گس بود که خوشم نیومد،دندونمم یکم درد گرفت.همیشه از بوی سیگارنفرت داشتم،۱۸سال میگذره هنوزبهش عادت نکردم،اونم سعی می کنه بیرون خونه بکشه.جالب بود ک امروز اصلا اون بو رو احساس نکردم.چرا؟!

۰ نظر ۰ لایک

Im gonna miss u a lot

قاف چقدر مهربون و بی ریا بنظر میرسه
چقد دلم میخواس پدرمم این شکلی بود
قراره یکی ازونا باشه ک خیلی دلم براش تنگ میشه
چقد حیف ک فقط امسال باهم افتادیم
 
I
۰ نظر ۰ لایک

جویی تریبیانی

اووو مای گاد آنبلیوبل
 
سریال جویی فوق العادس،خیلی بیشتر از فرندز باهاش می خندم
 
خوشبختانه امروز روز بدی نبود به چند دلیل،ک ب دوتاش اشاره می کنم
سریال جویی
خواب رمانتیکم
 
صبح خواب خیلی خیلی خوبی دیدم.خدایا اگه ازین خوابا ماهی یکبارم ببینم دنیا گلستون میشه
 
خیلی جالبه ک ادم تو خواب عشق و تجربه کنه.تاحالا چند باری ازین خوابا دیدم،اولیش نمی‌دونم دقیقا کی بود راهنمایی بودم،و این حس عاشقانم ب سوپرمارکتی محلمون بود.با تمام سلولام عشق و احساس کردم تا یک ماه تو  کف بودم⁦:-D⁩
 
بعدی ی لول ارتقا پیداکرد،آخر شب بود،نزدیک همون سوپرمارکت وسط خیابون نشسته بودم و داشتم با ی یاروی دیگ صحبت می کردم،انگار بهش خیانت کرده بودم ولی اون داشت التماسم میکرد و منو کوتاه و سریع بوسید و اینکار و چند بار تکرار کرد.اون حس انقدر عمیق و واضح و خوشایند بود ک اگر هم تو واقعیت اتفاق بیفته بخوبی توی
 
بعدی هم یکی از خواننده های موردعلاقم بود ک جدیدا از ریخت افتاد!،تو خوابم باهم دوست بودیم!
 
حسی ک تو خواب داشتم مثل اولی قوی نبود ولی هرچی ک بود خوشایند بود
 
بعدی هم قشنگه هم ترسناک.فقط می تونستم ببینم ک ی صورت جلومه و بوسه هایی ک بین ما رد و بدل می‌شد خیلی روون بود و حس فوق العاده ای میداد،ولی ترسناک این بود ک من همش اخرش لبش گاز می‌گرفتم و بجای اینکه از لبش خون بیاد،باشدت از صورتش می چکید،اخرش اونقدر آخرش قرمز و سیاه شد ک فقط چشماش سو می کرد.راستش اخرش شک کردم ک دختره یا پسر
 
و اما اونی ک صبح دیدم،آه عزززیززم اونم درمورد یکی دیگ از خواننده های موردعلاقم بود،ازون حرفه ایاش،حدس بزن کی،گلاب!!!!،انگار زن و شوهر بودیم و با ی ایل فامیل رفتیم سفر،خاب ازونجایی شروع شد ک وسط جنگ بودیم،ی شهری ک انگار مردمش علیهمون جبهه گرفته بودن یا نمی‌دونم باهم جنگ داشتن خلاصه همچین چیزایی،ما رفتیم فامیلامون نجات بدیم
خوابش طولانی بود،تو راه ک بودیم من خودم و بهش نزدیک کردم سرم گذاشتم رو دوشش اونم پشتم و مالید و بعد لبش و بوسیدم،حس خوبی بود ولی از لحاظ تکنیکی افتضاح بود!!!ک خودشم متوجه شد،ته هم نداشت خوابم یا شایدم داشت و یادم
 نیس
دوست داشتم برم بیرون ولی خب بقول مامان ن کسی و دارم و ن جایی و.البته اگه اجازه داشتم تنهایی برم بیرون،هندزوری و برمیداشتم و میرفتم ساحل
واقعا خ یلی رومخه ک با۱۸سال سن اجازه هیچ کاری و ندارم
دوست دارم چیزای تزیینی بخرم واسه اتاقم
فک کنم این هفته بتونم متعادل باشم،ی روز نسبتا خوب میتونه ادمو امیدوار کنه و انرژی بده
تحرک ندارم،ب اندازه ی مرد غذا میخورم،استعداد چاقی دارم چرا نباید چاق شم.خیلی نگرانش نیستم میدونم اراده این یکی و دارم
 
۱ نظر ۰ لایک

بی خوابی لعنتی

چشم ها بسته،اتاق تاریک،صدای پنکه

حالتی بود در آستانه خواب،ناگهان حس کردم صدای پنکه کم شد و صدای تیک تیک ساعت سکوت اتاق را شکست

حالا قلبم با ریتم مظطرب کننده ساعت دیواری همگام شده،وحشیانه به سینه ام کوبیده می شود و حس بدی به من القا می‌کند.حس فروپاشیدن ناگهانی،حس وقتی که ماسه های بستر دریا زیر پاها خالی می شود.

این چه حالاتی ست که بدترین ساعات شب رخ می دهد؟

این ساعات نفرین شده نگرانم می کنند

۳ نظر ۲ لایک

31خرداد

هوا تقریبا ابری است و من درحالی ک روی تخت زوار در رفته ام نشسته ام می نویسم.باز هم راجع به همان حس گنگم.درست کنار گوشه شمالی خانه دارند ساختمانی بنا می کنند و سر و صدایش بگوش می رسد.اکنون بازهم به این فکر می کنم که آیا این من هستم که حقیقتا پوچم یا اون کسی ست که مارا به بند کشیدست؟

خشم مضحک ترین حالت یک فرد می تواند باشد و اغلب نشانه ضعف است.اکنون من خشمگین هستم.منی که به آرامشِ همواره ام معروفم.

ژان پل سارتر می گوید یک انسان پوچ در زمان حال زندگی می کند و تحت هیچ شرایطی دوست ندارم به آینده فکر کند.

من بدست یک فرد پوچ محکوم شدم بدست او کودکی و نوجوانی ام نابود شد و آینده ام نادیده گرفته شد،او که کور و کر و مسئولیت ناپذیر است و هیچ چیز نمی تواند او را ازین پوچی اش بیرون بکشد.این حالت شاید برای او ارامش داشته باشد ولی در دل ما هرچند وقت یکبار میوه خشم به بار می آورد.دور نیست روزی که این میوه بمب جنون بشود و بترکد.

غذایی که روزی با ولع می خوردم،بلعیدم.این بیحسی مورثی است انگار.ترسیدم!ترسیدم از نابودی تمام کارها و تمام احساساتی که روزگاری به آن ها علاقه نشان می دادم.«من شاهد نابودی دنیای منم... باید بروم دست به کاری بزنم»

من نیاز دارم در خلوت خودم فرو بروم،الان بیشتر از هرچیز به ان نیاز دارم.

۱ نظر ۱ لایک

خوابگاه رشت شب اول

وقتی وارد محوطه خوابگاه شدیم،گویا خوابگاه مدرسه پسرونه بود،یکمی معطلی داشتیم و راننده پیاده شد تا بانگهبانه صحبت کنه،من سریع رفتم رو پله اول درگاه نشستم تا زودتر از بقیه برم پریز پیدا کنم واسه شارژر،پشست سر من بقیه بچه ها هم جمع شدن دورم شده بودیم عین یه گله گوسفند که تو دهن هم بَـ بَــ می کردیم همینجوری منتظر بودیم و هی غر می زدیم ک چرا حرکت می‌کنه تا اینکه یه دختره از پشتیا گفت دارم بالا میارم،همه رفتن کنار و دختره جلدی اومد کنار در بیخ ریش من،میدونستم قصدش این بود که زودتر بره پریز پیدا کنه دختره کصافط که همینم شد همین ک اومد نشست اعتراف کرد بعد نیم ساعت خلاصه پیاده شدیم و من زودتر از همه پریزو پیدا کردم و شارژرمو چپوندم توش،منظورم از خوابگاه چندتا سوئیت و دستشویی و اشپزخانه و چندتا نفاره که تو یه محوطه پوشیده از چمن جمع شدن،سوئیتش حدودا هفتاد هشتاد متر بود نسبتا بزرگ بود،تختای دوطبقه و زوار در رفته ای داشت که اگه رو طبقه اول بعضیاشون میخوابیدی بوی چوب کپک زدهٔ تخت بالایی رو به شدت احساس میکردی و اگه اعصابت خرد می شد و با حرص از جات بلند می شدی،کلهٔ مبارک داغون میشد،همه بالش ها و پتو هاش بلااستثنا بوی عرق می‌دادن، رو دیوارش کرما میلولیدن(گوشقِز خودمون)،وپنجره اش الومینیومی و قدیمی بودن و فرششم افتضاح کثیف بود(سِرج دَوِس بود)


بچه ها تارسیدن هجوم بردند سمت پریزا


پریز ما چون طبقه بالای یکی از تختا بود منم ساکمو اونجا گذاشتم بعدش با بچه ها رفتیم رو تخت رشیدی شام خوردیم ،و بعد یه عالمه رقصیدیم،ازون رقص سکسیا😂😂خیلی مسخره بازی دراوردن با پایین تنه خلاصه😂من و نسترن و ی نفر دیگ پاهامون گذاشتیم رو رو دوتا تخت کنار هم و تو فاصله بین دو تاتخت ایستادیم بچه ها اهنگ «های بچ» گذاشتن و ما باسنارو پایین بالا میکردیم⁦😂حس میکردم دیسکوییم😂بعد ازون برقارو خاموش کردیم محض اینکه دعوامون نکنن،حالا اگه گفتی وقت چی بود؟!وقت فیلم دیدن بود، مهگل باید به قرارمون عمل می کرد😂اولش هِی می گفت نمیشه زشته من گناه می کنم با این کارم و فلان و بیسار، اینقدر جدی گفت که ما از نسترن یه فیلم دیگه گرفتیم و سه تایی بارشیدی و مهگل نکا کردیم،یه فیلم هالیوودی بود و ما فقط میخواستیم صحنه هاشو ببینیم (اخ اخ اخ)،من از قبل خودمو برای صحنه های چندش اماده کرده بودم ولی متاسفانه یا خوشبختانه هیچ صحنه خاصی نداش این فیلم معمولی بود حتی پوزیشن خاک بر سریم نگرفته بودن


ماجرای یه پسره بود که وقتی بچه بود از طرف دوست مامانش اذیت می شد یعنی یجورایی در حد شکنجه،اینم عقده ای شد و یه دختره اورد خونش که این کارو باهاش بکنه،الکی هی دختره رو ل...میکرد بعد دست و پاشو می بست بعد با پشه کش دختره رو میزد بعدم ازش می پرسید چه حسی داری؟حال میکنی؟،تو کل فیلم همین کارو باصورتای مختلف میکرد😂😂😂یعنی از فیلمای ترکیم چرت تر بودا😂اعصابم خرد شد واسه اون نیم ساعت وقتی که گذاشتیم براش،مهگلم خ اعصابش خرد شد و راضی شد اون فیلمه رو نشونمون بده😐😐اون خ افتضاح بود ولی من باخودم گفتم یکبار ک اشکال نداره دیگه هیوده سالمه و این چیزا ک نباید چیزی باشه

ادامه مطلب ۰ نظر ۰ لایک
آرشیو مطالب
فروردين ۱۴۰۴ ( ۴ )
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
بهمن ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۳ ( ۲ )
آذر ۱۴۰۳ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۷ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۳ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱۶ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۴ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۶ )
فروردين ۱۴۰۳ ( ۳ )
بهمن ۱۴۰۲ ( ۲ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱۰ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۱۶ )
اسفند ۱۴۰۱ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۴ )
دی ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۳ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۶ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۳ )
دی ۱۳۹۹ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۲۶ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۶ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۴ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۷ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۶ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
موضوعات
فیلم و سریال (۳)
تراوشات یک ذهن مریض (۳۳)
خاطره مثلا (۱۵)
نظرات شخصی (۱۴)
حس زندگی (۱۰)
امیدوآرزو (۶)
کنکور نوشت (۱۸)
اشخاص (۸)
فانتزیجات (۴)
روزنوشت (۱۸)
اهنگ (۴)
شعرناب (۱۲)
تمام ناتمام من باتو تمام میشود (۱)
قدرت گرفته از بلاگ بیان